سکوت من، خدای من

مایستر اکهارت*: شبیه‌ترین چـیز به خـداوند سکـوت است!

شاید بتوان این سخنِ ژرفِ مایستر اکهارت، عارف بزرگ مسیحی را، در افقِ فلسفی، اینچنین مورد تأمّل قرار داد:

1- باید این نکته را در تحلیلِ فلسفی زبان اشاره کرد که «ساختارِ زبان ساختاری جدایشگر (فاصل) است». به عبارتِ دیگر، زبان، پیوسته، خصلتی «تفاوت گذارنده» دارد. به زبانِ مولانا، نهادِ زبان برای فصل کردن است، نه برای وصل کردن!

2- در شرح نکته ی پیشگفته باید از این ایده ی کانتی - شوپنهاوری بهره جست که «زمان و مکان اصل تفرّد در جهان هستند». به عبارتِ دیگر، تفاوت گذاری تنها در پرتو یک ذهنیتِ زمانمند و مکانمند، ممکن است. یعنی، اگر دو پدیده هم زمان و هم مکانشان یکی باشد، دیگر دو تا نخواهند بود.

3- بنابراین، همیشه فرض و نسبتِ «زبانمندی» برای یک پدیده، مستلزمِ فرض و نسبتِ «زمانمندی» و «مکانمندی» برای آن پدیده هم هست. به سخنِ دیگر، تنها پدیده ای که زمان و مکان (جهان) دارد، می تواند «زبان» هم داشته باشد. «زبان» داشتن، پیوسته، «جهان» داشتن است.

4- اگر زبان داشتن مستلزمِ جهان داشتن است، آنگاه، فاعلِ زبان، ضرورتاً، هستیِ «فیزیکی»، «زمانی ـ مکانی» یا «اینجهانی» دارد. بنابراین، زبان متعلّق به جهانِ فیزیکی (حسی / تجربی) و خاص پدیده های «اینجهانی» است. میتوان گفت که زبان خصلتِ اینجهانی و فیزیکیِ پدیده ها است و از آنسو، پدیده ای که بی زمان و بی مکان است و سرشتی فراجهانی و متافیزیکی دارد، بی زبان، یعنی، «سکوتمند» است. با این تفاصیل، خدا هم، به مثابه ی نهادی متافیزیکی، چنین است.

5- اکنون، میتوان گفت که انسان هم آنگاه که سکوت می کند و از بندِ زبان رها می شود و به قولِ مولانا «خاموشِ پرگفتار» می شود، گویی یک «هستیِ فراجهانی»، یا به تعبیر الاهیاتی ـ عرفانی، «خداوند» را تجربه می کند. از این رو، برای عارف، تجربه ی سکوت نوعی خارق العادگی و خدایگونگی دارد و به تعبیر اکهارت، «شبیه‌ترین چـیز به خـداوند سکـوت است».

6- روشن است که اینجا، مقصود از سکوت، سکوت به معنای متداول یا همان «سکوتِ فیزیکی» نیست. در واقع، این سکوت که در متونِ مختلف عرفانی و فلسفی در شرق و غرب، افقِ تعبیری و تفسیری متفاوتی پیدا کرده است، یک مقوله ی «هستی شناختی - ارزش شناختی» (متافیزیکی) است و کیفیتی «ارزشی ـ معنایی» دارد. سکوتِ فیزیکی به موجبِ ناتوانی و فرومانیِ انسان از ساحتِ سخن و زبان، در نتیجه ی انواعِ معلولیت و محرومیت ذهنی و زبانی، و یا، محدودیت و مشغولیت درونی و بیرونی، است. اما سکوت متافیزیکی ناشی از توانایی و فراروی انسان از مرزهای مسلّط و متداولِ زبان و بیان است، همانطور که از تعبیر زیبای «خاموشِ پرگفتار» (ناطقِ اَخرَس) مولانا بر می آید و یا از این سخن هایدگر که «برای سکوت کردن، باید سخنی مهم برای گفتن داشت».

7- شاید در فرصتی دیگر این نکته را تأمّل کنیم که «زبانِ سکوت شعر است». اجمالاً شاید بتوان گفت که «شاعرانگی» یا «بیانِ سکوتمند»، برای مولوی، اندیشه ای بود که او برای تحقّقش اوجِ رنج را به جان خرید، چنانچه، برای هایدگر رنجی بود که او برای تعمّقش اوجِ فکر را در جان پرورید.

* مایستر اکهارت (۱۲۶۰-۱۳۲۷میلادی) دین‌شناس، فیلسوف، عارف، شاعر و خطیب آلمانی‌تبار بود. او در نزدیکی شهر گوتا در ایالت تورینگن کشور آلمان زاده شد. گفته‌اند که مایستر اکهارت در زمان آلمانی همان تاثیری را داشته‌است که دانته در زبان ایتالیایی داشته،‌ چنان که باعث شکوفایی آن زبان گشته‌است. اکهارت در صومعه‌ای متعلق به فرقه دومینیکن آموزش‌های اساسی را طی کرده و سپس در شهرهای مختلف به کسب علم و دانش پرداخته‌است. مایستر اکهارت همچنین به تعلیم الهیات مسیحی در شهرهای مختلف آلمان می‌پرداخت. در همین مدت، کلیسا او را کفر و زندقه محکوم می‌کند و مایستر اکهارت دفاعیه‌ای در دفاع از خویش می‌نگارد. مایستر اکهارت در سال ۱۳۲۸درگذشته‌است و مکان دفن او نامشخص است.

 

منبع

 

raste.blogfa.com

/ 2 نظر / 11 بازدید
علی

سلام بهنوش جان خوبی

علی

مرسی بابت نظر زیبات[نیشخند]